۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

sevom

چند روزیست فکر میکنم که باید عاشق دختری سفید و چشم و ابرو مشکی شوم و برایش بمیرم، این تفکر تا مرز نیاز پیش میرود فکر میکنم که باید از کمان ابرویش و زلف مشکینش برایش بگویم از اینکه بی او یک لحظه هم نمیتوانم زندگی کردن برایش بگویم، برایش بگویم که همین که زنده ام و زنده است و من در هوایی که او تنفس میکند نفس میکشم شاد هستم، برایش بگویم که حاضرم جانم را برای او بدهم و وقتی سر بر سینه ام میگذارد انگار مالک جهان هستم، اینجاست که نیاز را حس میکنم، دوست دارم همچون مجنون برای بدست آوردنش خودم را به صحرا بزنم و در راه وصالش هر خطری را به جان بخرم تا او را به دست آورم و در کنار او زندگی ...
آهان درست همینجاست که پشیمان میشوم و رشته ی افکارم پاره میشود و حس پوچی میکنم ولی پس از چند دقیقه باز هم فکر میکنم که باید عاشق دختری سفید و چشم و ابرو مشکی شوم و ...
(( کتاب سرنوشت من از دیوید تاوت))

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

dovom


خوش دارم یک شعر از سایه بخوانم که این روزها فکرش خوره ی روحم شده:


ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
 
ازین سرای کهن راهی کجام کنی

 درین جهان غریبم از آن رها کردی
 
که با هزار غم و درد آشنام کنی


 چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز
 
که از ملازمت همرهان جدام کنی

 تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید
 
گرت هواست که جام جهان نمام کنی

 
مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست
 
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی

 
هزار نقش نوم در ضمیر می آمد
 
تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی 

 
لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است
 
بیا که این غزل کهنه را تمام کنی


زمانه کرد و نشد ، دست جور رنجه مکن
 
به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی


بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر
 
صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

aval

مادرم همه کار برایم کرد

تا زندگی کنم

تنها کاری که نباید می کرد

زاییدنم بود
 
<لویی فردینان سلین>