چند روزیست فکر میکنم که باید عاشق دختری سفید و چشم و ابرو مشکی شوم و برایش بمیرم، این تفکر تا مرز نیاز پیش میرود فکر میکنم که باید از کمان ابرویش و زلف مشکینش برایش بگویم از اینکه بی او یک لحظه هم نمیتوانم زندگی کردن برایش بگویم، برایش بگویم که همین که زنده ام و زنده است و من در هوایی که او تنفس میکند نفس میکشم شاد هستم، برایش بگویم که حاضرم جانم را برای او بدهم و وقتی سر بر سینه ام میگذارد انگار مالک جهان هستم، اینجاست که نیاز را حس میکنم، دوست دارم همچون مجنون برای بدست آوردنش خودم را به صحرا بزنم و در راه وصالش هر خطری را به جان بخرم تا او را به دست آورم و در کنار او زندگی ...
آهان درست همینجاست که پشیمان میشوم و رشته ی افکارم پاره میشود و حس پوچی میکنم ولی پس از چند دقیقه باز هم فکر میکنم که باید عاشق دختری سفید و چشم و ابرو مشکی شوم و ...
(( کتاب سرنوشت من از دیوید تاوت))