۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

dovom


خوش دارم یک شعر از سایه بخوانم که این روزها فکرش خوره ی روحم شده:


ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
 
ازین سرای کهن راهی کجام کنی

 درین جهان غریبم از آن رها کردی
 
که با هزار غم و درد آشنام کنی


 چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز
 
که از ملازمت همرهان جدام کنی

 تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید
 
گرت هواست که جام جهان نمام کنی

 
مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست
 
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی

 
هزار نقش نوم در ضمیر می آمد
 
تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی 

 
لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است
 
بیا که این غزل کهنه را تمام کنی


زمانه کرد و نشد ، دست جور رنجه مکن
 
به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی


بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر
 
صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی

۱ نظر: